|
ننه بزرگ زن مومن وباخدائي بود ، هرنمازش چندساعت طول مي كشيد ، من اورا خيلي دوست داشتم ، حالا كه آمده بودتاحمام زايمان رفتن مادرپهلوي ما بماند خيلي خوشحال بودم ، مادر در رختخواب خوابيده بود و خانه خيلي ساكت وكسالت بار شده بود . من وافسر ازبي حوصلگي دائم به هم مي پريديم و دعوا مي كرديم، ننه بزرگ كه حس مي كرد ما از اين وضع خسته شده ايم ، سعي مي كرد با ترفندهاي مختلف ماراسرگرم كند. مثلابراي اينكه محبت خواهرجديد دردلم جا كند، مي گفت "خدا خيلي دوست مداشته كه يه خواهر دگه داده دت ، مبادايه وقت روش دس بلن كني ، اين امانت خداس وغيظش مگيره دسُت خشك مشه ، به دختر ازگل نازكترنمشه گف ، ازقديم گفته ان دختربه نازبنده، سقف به گازبنده .
اصولا ننه بزرگ هرچه را مي خواست بگويد با شعريا مثلي همرا ه مي كرد ، نكات اخلاقي كه مي خواست بگويد با تخويف وتهديد ، يا تحبيب وتشويق همراه بود ، اصلا سبك تربيت اوبه اين شيوه بود. يك باركه ناصرمدادش را ازدوسر تراشيده بود باخشونت گفت "اين كارخيلي بده ، پي يرآدم مي ميره" ، همين حرف رايك بارهم به من گفته بودوقتي دمرروي شكم خوابيده بودم وپاهام بالاآورده روبكوم(bokum) (باسن) خودمزدم، سرسفره اگرپادرازمكرديم مگفت "كشه پابنشين فقيرمشي". اگرتنقلات زيادمي خوردم مي گفت " اقه هله هوله نخور اشتهات كورمشه ، صدچيزخوردم هول جون هيشتاش نومدپاي نون". اگرنون زيادمخوردم مگف "كاه مال مردم كاهدون كه مال خودته"
نه نه بزرگ ناخن بلند را به بيل گوراتشبيه مكرد ومگف اگه ناخن گرفتي ودست نشوري كورمشي بعد يك مثال ديني مي آورد ومي گفت :توكتاب نوشته ( مادربزرگ هرچه را به درست بودن آن يقين داشت مي گفت دركتاب نوشته ) كه حضرت علي داشت ناخن مي گرفت وهرناخني كه مگرف وانگشت خودرا دردهن مكردوباآب دهن مي شس ، يكي ازشون پرسيد چرا اينكار مكنيد، امام گفتن مترسم ناخن جا نگرفته بميرم وفرصت نكنم دسم بشورم . هروقت ناخنم مگرفت مي ريخت تومشتم ومي گفت ببربريز پاشنه درخونه ، روزي كه خردجال مياد ، سوآرخرمشه دور ده مگرده سرگين خرش خرماست ، اوناكه جهنمي ان، دنبال خرش راه ميفتن كه خرماجمع كنن ، اگه گول شيطون خوردي وخواسي دنبال خردجال بري ،اين ناخونا كه مريزي پاشنه در، خارمشه مره توپات، تابوخي خارپات دركني خر دجال رفته وپاش نمرسي ، مي گفت اگه تكه پاره نون لگدكني فقيرمشي ، اگه سرسفره بسم الله نگي شيطون شريكت مشه وهرچه مخوري سيرنمشي .اگه همراش پائين جو مرفتم .مي گفت دولانشي شيطون انگشت توكونت مكنه مندازدد تو او )(ow)آب). چون خودش هرچه مگف عمل مكرد حرفاش توذهنم جا مگرفت وآويزه گوش مكردم .
اولين بار اوبودكه تصويروحشتناكي ازجهنم براي من تشريح كرد، "جهنم مث يك تنورآتيش ممونه پرازماروعقربه ، افي هائي اونجاهسن كه ازدهنشون آتيش درمياد ، اونجا پرازآدماي بده ، آدمائي كه نمازنموخونن ، روزه نمشن ، مال مردم مخورن ،غيبت مكنن،درغ مگن، همه دارن توآتيش مسوزن . اما بهش تادلت بخواد جاي خشيه ، هرچه آدم خوب وخشه توبهشته ، توصورت همه شون دره نورمباره ، همه جا پرازگل سرخ و محمديه ، اماما هم اون جا ان ، هرچه كه خشت ترش ني تو بهشته. نبادبري دنبالش، اقه كه دلت بخوادجلوت حاضرمشه".
ننه بزرگ براي هركاري معتقد به ساعت سعد و نحس بود ، لباس نو را درشب جمعه مي بريد و مي گفت "ساعت سنگينه بيشتر داش مكنه". " شوءچهارشنبه خوب ني ناخن بگيري" ، اما نمدونس چرا؟ "شوء يك شنبه وچهارشنبه نبادچخ بريسي" ، اين قدرازاين خوب نيس هابه گوش ما خوانده بود كه ديگر نيازي نبود امر ونهي كند ، كافي بود اگركارخلافي انجام مي داديم بگه نكن خوب نيس ! ما واقعا ازشنيدن اين كلمه وحشت مي كرديم و از اون كارهرچه قدرهم كه دوست داشتيم دست برمداشتيم ، اين كلمه درذهن من وافسربارفرهنگي عجيبي پيداكرده بود، من هروقت آن را مي شنيدم مفهوم بزرگترين خطا برايم تداعي مي شد ، ترس تودلم مي ريخت ياد جهنم وحشتناك مي افتادم ، حالا حتما جاي من هم اونجا خواهدبود ، يا بابا مي ميره ، يا گدا مشم شايدهم دسم خشك بشه يا كوربشم .
ننه بزرگ بيوه بود، زندگيش ازپولي كه باكرباس بافي وچخ ريسي به دست مي آورد ميگذشت ، روزها كرباس مي بافت وشبها نخ مي رشت ، اينجا درخانه ما كه روزانمتونس كارببافه چخ مرشت ، يا قباكهنه هاي بابا را هم مكند وپشت ورومي كرد وبه قواره تن من وناصر مي دوخت ، هروقت ازكار خانه ومادر وخياطي فارغ مي شد (چون به شدت مادررا ازكاركردن برحذر مي داشت ، مي گفت زن زائونباددست به سياه وسفيد بزنه ، نباد دس تواوبكنه ، ) توتالار يا پيشگاه خونه پشت چخ ريسي مي نشس ونخ مي رشت ، وروزائي كه من وافسر به قول اوبدي مكرديم ، صدا مكردكه پهلويش بنشينيم ، يك نلته پنبه مي داد دست افسر ومي گفت "مسه"(mossa)(مجموعه چند پلته (فتيله) پنبه) كن ، بعدبه من مي گفت توهم كلكلي كن ، بعد يادم مي داد چطوركلكلي كنم.مي گفت كشه پا) ( kaš epâ ) چهارزانو) بشين، دستات بياربالا وآرنجات بذار روي زانوهات ، حالا انگشتات ازهم باز كن ، بعد يك مسه باز مي كرد وفتيله هاي پنبه را مي گذاشت لاي 10 تا انگشتم ،بعدهم يكي يكي ازلاي انگشت من برمي داشت،پنبه سر پلته رابانوك زبونش خيس مي كردوبه سردوك می چسبوند،ودستگيره چرخ رابادست راست مي چرخوندوهمين طوركه تكه تكه پلته تابيده تبديل به نخ مي شد،ننه بزرگ دستي راكه پنبه بودبالاوبالاترمي برد.وقتي دسش به نزديك سينه اش مي رسيد. نخ رابه ته دوك مي بردودوراون مي پيچوند.حالادرس يادم ني ، فكرمكنم هردوسه تا "مسه" كه مي رشت يك "دومي " مشد ، خودش مگف وقتي جوون بوده وماهنوزتواين دنيا نبوديم واوهم هنوزننه بزرگ نشده بود.اين دوميا راكلفه مكرده وبااون "كار"(كرباس) مبافته كه رنگ مكردن وپرن وتمون باش مدوختن.مگف رعيتي ها قباي تنشونم باهمين "كار"درست مكردن.خلاصه دردسرتون ندم اين "كلكلي" خيلي گف داشت و سرگرمي خوبي براي بچه هاي مزاحم بود ، البته آخركارنه نه بزرگ شاگردوني خوبي به ما مي داد،يا وقتي مشغول اين كاربوديم برامون قصه مي گفت . قصه هاي نه نه بزرگ كوتاه ولي جالب بود، يكي ازقصه هائي كه بارها من ازاوخواسته بودم برام بگه قصه" سه خواهرگ زبون شل بود" مي گفت :
يكي زنكوگ بودسه تا دختر داش ، اين سه تادخترزبون شون شل بود زنكوگ نمخواس كسي بفهمه كه زبون دختراش شله ، اونا را هيجا نمبرد ، يه روز مخواس بره حموم ، به اونا گف توخونه ممونيد ودرخونه هم محكم مبنديد ، هركه در زد درش وانمكنيد ، اصلاجوأبش نمديد كه خي كنن كسي خونه نيس .اتفاقا همين كه زنكوگ پشت وركرد، يه خواستگار اومد ودرخونه زد ، دختر اولي رفت پشت دروگفت تيه؟ زنكه اي كه پشت دربود گفت كارمادردون دارم ، دخترگ گفت مادلم لفته حمو دختر دومي با دسپاچگي اومدپشت دروبه خواهرش گفت : ماماندف هيچي ندو ، دخترسومي گف ماخونه دفتيم ونه مديم ونه خوائيم دف خواستگاركه فهميد هرسه تائي زبونشون شله رفت ودگه پشت سرش هم نگا نكرد. |