اسمال اول حلقه گلمبك ها راكه مث كلگي اسب بود دور سرشترانداخت ،گلمبك ها كه هريكيشون به رنگي بود دورتادور صورت شتر را گرفتند و يكيش كه مث تاج خروس بود، درست بالاي پيشاني شترقرارگرفت ، اسمال با چند نوار از گلمبك ها كه به طناب باريكي رشته كرده بود، همه سينه وگردن ودست وپاي شتر را هم تزئين كرد، بعد يك كركري بزرگ به گردن شتر بست ، وپتوي سبز راه راهي روي جهازش انداخت ، افسارشتررابه دست پسرش گيتمن ينه ( اسميه كه بچه هاروش گذاشته ان) دادوگفت شترببرروميدون ، منم پشت سرت ميام ،چشمم به شترافتادكه باغرور سربالا گرفته وسينه پيش داده بود ، ميگن شترحيوون اغوزيه ، واقعا احساس مي كردم ، بااين شكل وشمايلي كه برايش ساخته اند، احساس غرورمي كند ،اون روزكه خونه طوبي، بري فال دوره رفته بودم از گيتمن ينه قول گرفتم كه امسا ل شبيه مختارسوآرشترم كنه ديروز هم كه بري سيزه بدر با ناصر برادرم شآوا رفته بوديم وگيتمن ينه را اونجا ديدم ، يادش انداختم كه چه قولي به من داده واوگفت "صبا بيا خونه امون به پي يرم نشونت بدم ويه جوري راضيش كنم" ، حالا به اين اميد اومده بودم خونه شون ولي نديدم كه با پي يرش حرفي بزنه ، مث جهوداي كتك خورده دنبالش راه افتيدم اومدم ميدون ، وقتي به ميدون رسيديم ، يك قطا رشتركه 30 تائي مي شدند؛ ته رودخونه كنار ميدون ايستاده بودند ، به سروگردن و دست وپاي همه شترها گلمبك هاي قرمز و نارنجي وزنگ وكركري آويزان بود غفوري باباي ميدان به اونها كه طبل داشتند گفت :"همه تون جلوجم نشيد ، طوري باشه كه هرچارپنج شتري يك شترطبل داشته باشه" ، گروهي كه جزء سپاه اشراربودند ، حسين دول دول راكه جوان تنومند وخل وچلي بود فرمانده خود كردند، آنها سروصورت فرمانده را سياه كرده يك گوني به تنش ، وگردن بندهائي ازگوله شتر و پشكل بز به گردنش انداختند و او را وارونه سوارگاو سياه نري كردند ، بعدپاچه هاي شلوار خودرا ورماليدند وهريك تركه اناري دردست گرفتند ، ودور اوجمع شدند، آن طرفتر "حسن ملاكاظم" درنقش مختار پرن ظهرعاشورا به تن كرده باعبا وعمامه سواراسب آماده حركت شده بود ، دور او نيز جوانان بسياري ايستاده بودند وهريك چوب بلندي كه مارپيچ وار به رنگ سياه وقرمز رنگ شده بود ، دردست داشتند ، غفوري باصدائي كه اندكي خشونت درآن بود به شيپورچي ها گفت:"همه آماده ان ، ماطل چي هسيد ، شيپوربزنيد راه بيفتيم" عباس ويكي دگه كه من نمشناختم ،شروع به زدن شيپوركردند همه اونائي كه طبل داشتند نيز باچوبي كه سرآن نخ گلوله شده بود ، به طبل هاشون کوبيدن، ازصداي بم گام گام طبل ها ، بيل بيل شترها وزنگ وكركري گردنشان رعشه به تنم افتاد هنوز در بيم واميد اين بودم كه نكنه گيتمن ينه ، بدقولي كنه يا ازترس پي يرش سوارشترم نكنه . ديشب هم باهمين ترس خوابيده بودم كه همه شب خواب ناپرهيزي مي ديدم ، خواب مي ديدم كه يك شترمست دنبالم افتيده ، هرچه مخوام بدوئم وازدسش بگريزم نمتونم ، آخرش هم همين طوركه بيل بيل مزد وكيسه گنده اي ازكنار دهنش دراومده بود به من نزديك ونزديك ترشد ، سرش جلو ائورد كه دندونم بگيره ، كيسه ش كه پركف بود پاره شد ، كفا مث سيل اززمين بلندم كردن و باخودبردن ، حالاهم اين شتراكه بادهن پركف مديدم ياد خواب شبم ميفتادم ومي ترسيدم ، فقط دلم خش بود كه شتر اسمال مست نيست و بيل بيل نمزنه ، همه كه آماده حركت شدن ، اول طرفداراي مختارچوب هاي خودراسردست بلند كردند و به نشانه آغازحركت گفتند برجمال محمد -وميم دوم محمدرا تاآنجا كه نفس داشتندكشيدند - ،وآل محمد صلوات ياران حسين دول دول نيز تركه ها رابلندكردند ونعره زنان گفتند“ پاچه سروبالا“ باهمين شعارها كه مرتب تكرارمي شد ازدروازه ميدون واردكوچه شديم ، مختارجلووحسين دول دول بافاصله كمي دنبال او وبعدقطارشتروآخرهمه زن ومرداي زيادي كه ازهركجا آمده بودند اول وآخرصف معلوم نبود ، به اول بازاركه رسيديم. خيلي هاهم ازروپشت بونا بري تماشا ووسيده بودند " دختراي جوون" بون به بون دنبال ماميمدن . به اول بازار حاجي آغياكه رسيديم ، حاجي حسين بي خيا ل همه جا کناردرخونه به تماشا ووسيده بود ، حسين دول دول وقتي راس اورسيد ، به تحريک دار و دسه اش فرمان ايست داد و با اشاره به حاجي گفت "پنش تومن جريمه ش کنيد" ، حاجي بنده خدا تاخواس اين پا اون پا کنه ، حسين دول دول مرتکه دينه يه گف کلفتي بهش گفت. حاجي ازترس آبروش دست توجيب کردو يک دوتومني درآورد داد به حسين دول دول. من که ديدم پياده دنبال اينا برم تفريحش بيشتره ، همراشون شدم ، ازميدون بزرگ وکوچه درخت امام رضا رفتيم روميدون سربالا ، اينجام زيربازار، حسين دول دول يقه آغا محمود را گرفت وجريمه اش کرد ، همه ازحسين دول دول مي ترسيدند ، بالاخونه اجاره داده بود وعقل درس حسابي که نداشت ، بزرگترکوچکتري هم سرش نمشد ، هرچه از دهنش درميمد به آدم مگف ، اين جووناي بدجنس مخصوصا اوراانتخاب کرده بودن که پا توکفش بزرگترا بکنه ، همه بخندن ، تايک جا مي ديدن يکي که سرش به کلاش مي ارزه ووسيده يه پيک تولمبر حسين دول دول مي گرفتن ، اونم مفهميد که چه کار بايد بکنه ، يک فرمان ايستي مي داد و جريمه ، تاپولي نمي گرفت رد نمي شد ، البته کسي ازاين جريان وتنبيه دلخور نمشد. همين جور که دنباله کوچه طرفداراي مختار صلوات مي فرستادند ، دارودسه حسين دول دول هم پاچه سروبالا مي گفتند از"کوچه پيررزگ" رفتيم رو"سيدقنبر" ، اينجا دگه محله مانبود ولي دليل اين نمي شد که حسين دول دول کسي راجريمه نکنه ، يکي دوتا از بازاري هاي بشنيون وميبد راهم جريمه کرد، ازدروازه ميبد که دررفتيم ، دگه جاده بيابوني شد ، ازکنار "کرخونه" گذشتيم وبه مزاربالا که روبه روي نارنج قلعه بود رسيديم. ازبالاي کوچُک واردکوچه درازشديم و اومديم رومزارفيروزآباد ، خي کنم يک فرسخي راه رفتيم ، اگه بيشترنباشه ، نصف بيشتربلوک دورزديم ، دم بازار مزارهم حسين دول دول باج خودش راگرفت ، ازبازار دواشي وحسين حاجي عليرضا ردشديم وازکوچه باغ زردک اومديم ته روخونه که پشت ميدون دروگ بود ، همون جاي اولمون ، اينجا نزيک بود ازتعجب شاخ دربيارم ، اينهمه آدم از کجا اومده بودن، ازاول باغچعلي تاروي پل ميدون کيپ درکيپ آدم نشسه بود ، حتي روديوارباغچعلي پرآدم بود ، قراربود شبيه مختاربخونن و چون جمعيت زياد شده بود و رو ميدون جا نمي شدند ، اين جا جمع شده بودن ، نمتونم بگم چقه بودن ، من تاحالا اينهمه آدم يک جا نديده بودم ، خيلي هاشون نمشناختم، ازلهجه هاشون مشد بفهمي که ازشورک و محمودآبادگرفته تا ده آباد و مهرجرد اومدن ، چون تو ميبد فقط تو فيروزآباد شبيه مختارمخونن ، دليلش هم اينه که شبيه شوهاي(تعزيه خوان ) خوبي داره ، براي پيداکردن شتر هم دردسرشون کمتره، چون که شتردارهم زياد دارن ، مگه اصل کارمواداوليه نيس ، البته اين طورکه شنيده ام در "بيده" هم که يکي ديگرازمحلات ميبد است ،اين شبيه را داشته اند ، ولي نه به طول و تفصيل فيروزآباد . داشتيم قصه مونومي گفتيم ، نمدونم گفتم يا نه که تخت شبيه خوني هم دريک جاي بلندي کنار روخونه گذاشته بودن ، ازهمه اونا که تاحالا تومعرکه بودن فقط مختار، شيپورچي ها وطبال ها متونسن توشبيه خوني باشن و نقشي بازي کنن ، بقيه همه رفتن جائي بري نشسن پيداکنن ، مختاررفت بالاي تخت ،دائي محمد اونجا منتظرش بود ، دائي محمد در اصل مخالف خون بود، هميشه شمر مشد يا فوقش عمرسعد ، دراين شبيه هم او بيشترين نقش را داشت ، چون آدم بامزه اي بود ، باحضور ذهني که داشت حسابي متونس مردم رابه خنده بندازه. بدنباله شبيه مختار مختاربه ياران خود فرمان دادکه سران سپاه يزيد وهمه کساني که درواقعه کربلا شرکت داشته اند دستگيرکرده به حضور او بياورند ، اولين کسي که دستگيرشد، ابوخليق وقايع نگار صحراي کربلابود ، وقتي اورا به حضورمختارآوردند گفت: مرابه صحراي کربلابردند نشدزمن عملي آنچه آن سپه کردند مراببخش فدايت که نيست تقصيري خلاص کن تومرا زهرقيدوزنجيري ولي چون ابوخليق همه جنايتکاران صحراي کربلا رامي شناخت وحتي مي دانست هرکسي چه جرمي مرتکب شده مختارگفت به شرطي تورا آزادمي کنم که همه آنهارا معرفي کني وجرم هريک رابگويي ، وابوخليق قبول کردکه بامختارهمکاري کنه. ياران مختاراسير ديگري را آوردند ، ابوخليق گفت اوهمان شمرمعروف است که سرازتن امام حسين جداکرد، يکي ديگرراآوردندگفت اومنقذبن مره عبدي است که فرق حضرت علي اکبرراشکافته است ، ديگري حکيم بن طفيل بودکه حضرت عباس راشهيد کرد ،وآن ديگري گفت که حرمله است همان که گلوي علي اصغررادريده است . واين يکي خولي است که سرامام حسين را به نيزه کردوازکربلا به شام آورد ، بيشتر نقش اين اشقياء دستگيرشده رادائي محمد به تنهائي بازي مي کرد ، اوچنان بامهارت خواري وذلت آنها رامجسم مي ساخت که همه رابه وجدمي آورد ، اوبه خوبي نقاب ازچهره محيل ومکار آنها برمي داشت وازحيله هائي که براي فراراز مجازات به کارمي بردند مضحکه اي مي ساخت ومردم را مي خنداند ، مثلا وقتي درنقش شمربه حضورمختارآمد ، دائي محمد چهره اورا اين گونه به تصويرکشيد
مختار : توشمري؟ دائي محمد: نه بالله پي يرم ( پدرم ) شمربوده مختار: يعني پسر شمري دائي محمد : کي همچوگفي زده؟ مختار : بالاخره تو خودشمري ياپسر شمري ؟ دائي محمد : بالله هيشتاش مختار : په توکي هسي ؟ دائي محمد: به من مگن منگر ، تورا خدامن گرم؟ مختار : توصحراي کربلا چه کارمکردي ؟ دائي محمد: اوَ ( آب) رقم مکردم مختار :توقاتل امام حسيني ؟ دائي محمد:جدوآباددقاتل امام حسينن مختار : فرمان مدم که توديگ اوء جوش بندازنت دائي محمد:نه بالله اين کارنکن تممونم خيس مشه مختار : اگه راسش بگي که توکربلا چه ظلم وبيدادي کردي ولت مکنم دائي محمد:دس دلم نکن که امسال پاسرخگ بيدادکرده مختاربالاخره فرمان داد: بکشيد اين سگ نجس ملعون را اون روزتاآخرشبيه دائي محمد تادلت بخواد مردم راخندوند ، هربار با سروضع و نقشي تازه وارد ميدون مشد ، ظاهرا مخواس کسب وکار هريکي ، يا کلک هائي که براي فرار از دس مختار مزدند نشون بده ، يک بار درلباس وبا ابزارکارنانوا، يک بار در لباس و با بيل وکلنگ مقني گري ، بار ديگر درلباس کشاورز ظاهر مي شد و درهرنقش به تناسب لطيفه اي مي گفت؛ لطيفه هائي که البته فقط ميبدي ها لطف وظرافتش را مفهميدن . مثلا آدماي ميبدي اگر بخواهنددرجواب سوال کسي که سراغ يک نفرمي گيرد بگويند علاف کوچه وبازاراست مي گويندرفته "اوَ رقم کنه "يا مثلا" پاسرخگ "يک علف هرزه گندم است که پاجوش کردن و ازبين بردن اون خيلي کار پرزحمتيه وتکيه کلام کشاورزاست که مگن "اين پاسرخگ صاب مرده امسال دگه بيداد کرده" ، وقتي دائي محمد درجواب مختار مي گويد ، امسال پاسرخگ بيدادکرده آن کشاورز وکساني که سابقه ذهني ازبيداد پاسرخگ دارند با اين مقايسه ازته دل مي خندند. |