RSS
صفحه اصلي تيتر مطالب عضويت در خبرنامه درباره ما تماس با ما English

داستان زيربازار - دفعات نمایش: 1084
ازفرازسربابا تاآخركوچه باغ اوئي رامي بينم ، يعني تاآنجا كه كوچه خم كوچكي دارد،چه لذت داردكه آدم ازآدم هاي بزرگ هم بزرگترباشد، ازاول اين كوچه كه بابا مرابردوش خودسواركرد، لذت بهترديدن راچشيده ام.اماچه فايده تويك كوچه خاكي درازباريك كه ديوارها سربه آسمون كشيده ،مگه چه چيزي هست كه آدم ببينه، كيف كردنم مال اينه كه دربالابلندي نشسته ام، درخم كوچه علي چت رامي بينم كه توبره اي به گردن بسته وگوله خرش كه جلوتررفته و برزمين ريخته جمع مي كند، باخودمي گويم چقه كه جمع كنه يك واله مشه،اصلا به من چه بذارهرچه دلش مخوادگوله جمع كنه،من دلم خشه كه همراه بابا دارم مرم زيربا زار، خودش ازخونه كه درميمد،صدام زدوگفت: كيسه گوشتدون وچوخط برداربيابريم گوشت مگيرم مدمت بيار، هنوزچندقدم نرفته بوديم كه گفتم مونده شدم وبابا كه امروزبرسرمهربود،مرارودوش خودسواركرد.
ناصربرادرم مي گفت: بابابچه هاش تااندازه توهسن دوس مداره، گنده تركه شدن محل سگ بهشون نمذاره ، توهم امسال دگه وقت داري هرچه متوني بتازون، سال دگه باتس وتيپا مفرسدت دنبال كار انشالله كه راس نگفته باشه ، بابا تانزديكاي بازار مرارودوشش برد، به بازاركه رسيديم غلغله اي بود، زيربازارهمه جورآدمي را متونسي ببيني ،بازار پر از آدم هاي رنگ وارنگ بود، شيخ طاهر وآقاشيخ اسماعيل وچند نفر ديگر كه همه از ريش سفيدان وبزرگان محله بودند ، روي دو تقاي دم بازار كه درطرفين درگاه خانه حاج محمد جواد بود نشسته بودند ، آغاعلي بقال تمام فضاي جلو مغازه اش رابا دوسه رديف گوني هاي آجيل نوروز اشغال كرده بود ،پسرك حسين قصاب با دله هاي پر ازآبي كه ازته جوي كنار بازاربالا مي آورد،زمين رالچ كرده بود،حاج اسدي باچادرشب پرازكروزه منتظر بچه هائي بود كه باچنددانه خرما يا شنيدن يك قصه برايش “كروزه “مي چيدند ، غلامحسين ذاكرمرتكه گنده داشت با“جمبازگ“ خط بازي مكرد، حسين قصاب شقه هاي گوشت راروي دوش انداخته به طرف آب انبار كناربازارمي رفت كه مثل هميشه درهواي خنك ته انباربه ديواربزنه تاجاش خنك باشه ،چقه من ازاين كارش بدم ميمدهروقت مرفتم ته انباراوبخورم ، هم بوي گندگوشت حالم به هم مزد، هم ازبوزهائي كه ته انبارجمع مشدن مترسيدم، ازمگس كه عده اشون خيلي زيادبودبدم نميمد، چون وقتي منوميديدن باسروصداي زيادي پيش پايم بلندمي شدند، وازاحترامي كه به من مي گذاشتندخوشم مي آمد
بگذريم بهتره كه بگم باقي آدماي زيربازارچه كارمكردن ،بمانعلي پشمي درته مغازه اش گوني هاي پشم را جابه جا مي كرد ، آن سوترجواد عدل زيلو مي بست كه فردا صبح به شهر بفرستد، فتح الله توپ هاي پارچه را راسته خفته درجلوي مغازه اش چيده بود ، اسد نانوا سفره خمير معلم هارابه نوبت روي پيشخوان خالي مي كرد، دست تنهاخميرها راچونه مي گرفت ونان مي پخت وبه صاحبانش مي داد ، ظهربود،هركس ازصحرا برمي گشت ،براي رفتن به خانه بايدازبازارمي گذشت،اينجا كه مي رسيدپاشل مي كرد،دل ازهواي خنك بازارنمي كند، براي چنددقيقه ياشايدچندساعتي كناربازارروي زميني كه پسرحسين قصاب آب پاشي كرده بود،ولومي شد، وباهم قطاراي خودبه گپ وگوپ مي پرداخت، خوبي بازاراين بودكه هركسي جفت خودش پيدامي كرد،حاجي محمدي رعيت قبراق محله هم كه همين الان ازراه رسيده بود،يك راست آمدكنار ديوار نشست ،تن راوادادوفارغ البال روي زمين پهن شد، خنكاي كف بازار درتن گرما زده اش نفوذ كرد، مور مورش شد ، لرزشي به تنش نشست ،مثل وقتي كه مشت ومالش داده باشند، همه گرما وخستگي ازتنش رخت بربست، با گفتن“ ها ي هاي حال اومدم ، خداشون بيامرزه“ ( منظورش سازندگان بازار بود ) ازموقعيتي كه درآن بود،اظهار رضايت كرد علي سياه كه درخانه آب “روئون“ نداشت،مث هرروزدگه تنبون پاكش راازتوخانه رودوش انداخته مي آمدكه ،برودپائين جوي كنار بازارطارت تقواكند ، ازكنارغلامحسين كه ردشد، گاردگرفت زيرا هرروزوقتي ازاينجا عبورمي كرد،غلامحسين وانمودمي ساخت كه مي خواهدتنبون راازروي دوشش بردارد،شايديك بارهم اين كارراكرده بود،علي سياه گريزان ازغلامحسين درحالي كه آهسته مي گفت بيكاره بيعارهميشه كناربازارپلاسه،رفت ته جوب كه وضوبگيرد ، ازجوب كه بالا آمددرحالي كه باپهنه دست آب ريشش رامي گرفت ودست رابراي خشك كردن به بغل ران روي تنبونش مي كشيد، روبه حاجي محمدي گفت پسون گوئم “لر“(lar) شده، مگي چه كارش بادبكنم ؟وحاجي محمدي گفت دوداسفند يا "خونه دون" بوز راآتيش كن و دوداون را به مايه دون گو ئد(گاوت) بده خوب مشه حاجي ريش كه كنارباباروتقا نشسه بود،بالهجه تركي وكتابي خاص خودش ازبابا پرسيد “ لرشدن پستان گاويعني چه“ بابادرجوابش گفت :مرضيه كه به پسون گومگيره ،موخي شيرش بدوشي پسونش دردمگيره ،نمذاره شيرش بدوشي،حاجي ريش گفت “عجب ،زبان بسته !“دراين لحظه حسين زلفي باشوروهيجان بچگانه اي بلندبلندبه آدمهائي كه دوروبرش بودندگفت بچه ها ببنيد،عباس "پي اوكن" بازدرباغ يك كسي كنده دره مياره .حكماً يكي اوئش سرداده كه درباغش كنده اوئورده.عباس دم بازاركه رسيد، درباغ راازروي شانه اش پائين آورد،باآستين پيراهن عرق راازپيشاني خودگرفت وخطاب به كساني كه روي تقا نشسه بودندگفت،ازشما بزرگون وريش سفيداي ده مي پرسم،باآدمي كه هرروز دزكي اوءمردم سرمده، بااوءدزي ميوه عمل مياره و به مسلمان مفروشه چكاربايدبكنم ،بمون زلفي گفت،اسمش بگو آبروش بره،حاجي ريش بادس پاچگي گفت:نه آقا عباس آبروي مردم نبر،شايد "نو"محكم نبسه بودن آب خودش راه بازكرده،يايك كسي رودشمن گري سرداده،هسن بعضيا كه روبازيگوشي خشت نوء هارامكشن ،
بمون زلفي لب شكفته زيرچشمي به دينه آغا نگاه كردوچشمك زد.عباس گفت نه حاجي، كاربچه بيچي نيس،هيش بچه اي نيم شو جرأت نمكنه بره ،توكريك شه "نو"بالابكشه، كارخود قرمساقشه،حاجي ريش كه گوئي به خودش توهين شده ،رنگ چهره اش برافروخته شدوگفت ،توهمون طوركه نگهبان مال مردم هسي ،بايد حرمت ناموس مردم هم نگه داري ،آيا خودت ديده اي كه خشت نورابازكند،عباس بي حوصله گفت ،مثل اينكه خودمون بدهكارهم شديم ،حاجي اگريقينم نشده بود،درباغش نمكندم ،من كه باكسي پدركشتگي ندارم ،صدبارگفتمش ،كاري نكن ،مجبوربشم رسواي خاص وعامت كنم،اما گوشش فرونمره، حاجي ريش گفت : بياجلوتر اسمش راآهسته به گوش من بگو، من مي روم بااوصحبت مي كنم ، تودرباغش راببرسرجايش ،اگر بازهم دست به اين كارزد خودداني واو، عباس دررابه ديوارتكيه دادوبه حاجي نزديك شدوهمان طوركه حاجي خواسته بود، نام خلاف كارراآهسته به گوش اوگفت، حاجي باتعجب گفت ،عجب مطمئني اشتباه نمي كني عباس ، اين آدمي كه تواسم مي بري ،من خودم درآب نامه ميراب ديده ام ، اقلا15 يا16 تشت آب ملكي داره ، عباس گفت مشكل من هم همينه، اگه آدم نداري بوديك فكري براش مكردم ،اگه دزدوبي آرو بودباپشت بيل حقش ميذاشتم كف دسش ،مشكل من همينه حاجي كه احتياج نداره ودس به اين كارمزنه، حاجي گف من باهاش صحبت مي كنم ، اگرتكرارشد، عباس مهلت ندادكه حاجي حرفش راتمام كند،گفت ان بارنانجيب ترين شارب رامفرسم سراغش كه حالش جابياره
بمون زلفي دلخورازاين كه غائله خوابيد، گفت عباس مثل اسمال ميراب كه آدماي نفقه نده وبدحساب رامسپاره دس دائي محمد كه زيربازارتوپوزيشون كنه، توهم بادهمين كارمكردي ، هفته پيش همين جا يك نفركه اسمال حريفش نشده بود نفقه اش بسونه، اومدزيربازار، اتفاقا اسمال ميراب هم روتقانشسه بود، دائي محمد، اسمال راصدازدوگف اسمال شنفتم بعضي قرمساقا نفقه نمدن ، نشون منوشون بده، بگوزم توريششون بيچاره اون بنده خدا مخواس اوشه بره زمين ، دنبال يه سولاخ موش مگشت كه تادائي محمدبيشتربي حيائي نكرده ،بره توش قايم شه ،صباش اسمال خودش مگف ، همون شواومد،نفقه آورددرخونه دادورفت منم يك تشت اَو(آب) شيريني دائي محمد دادم .عباس گف همين كه گفتم ان باركسي مفرسم سراغش كه حيا توچشش نباشه.بابابه حسين قصاب گفت دوآزه گوشت بده بچه ببره خونه،حسين قصاب تقريبااز هر 5،6 شقه گوشتي كه داشت يك تكه گوشت بريدودرترازو انداخت، دوآزه كه شد،كيسه راازدستم گرفت،چوب خط راازداخل آن برداشت، باكارد تيز وبرنده اش يك خط دالبرروي چوب انداخت و گوشت راباچوب خط دركيسه گذاشت وبه دستم داد، باباگف ازكنارگ كوچه زودمري خونه .
01 اسفند 1385 7:10 بعدازظهر

ارسال دیدگاه:
نام:
ایمیل یا سایت:





مشخصات من را نگه دار  |  مشخصات من را از یاد ببر

مرکز پژوهش‌هاي فنآوري اطلاعات و ارتباطات ميبد ©1380-1386